بسم الله الرحمن الرحیم
سـو قـازردیـق چـیخـدی داشـایـتـرمز استـقلال بـاشا قـــوی دلاورلـــرمـــیـزاولـــمـیــایــدی حــــقـا مـاشـا
تـنـدریــن دالی ایـسـتـیـدی غـذا یــریـنـه تـوســتـیـدی تیـریـاک یـا هروئـیـن بـوســرطانیـن بـیـرمـیـثـلـیــدی
کیم قازسا بیر درین قویی اول اوزی دوشوب چیخـار
کــِتمـیـون تـوســدی دالـیـجـان اوُ آدامیـن اویـن یخـار
جـانـوؤی بیر قـیمـت ایــله بـاخ چکـّنـه عـبـرت ایـلـه
چـوخ یـاتـما خـواب غـفـلتده هوشه کلیب همت ایــلـه
نـعـلـت اولا اوآدامــا ظـُلـمـیـن تــوخـومــون اَکـیـــری
بـیـری اتـّیـدی بـیلـینـمیـرآریـخـلاربـیـرنـیـن چکیـری
تـوشـسـه کـیمـیـن سـومـوگـیـنـه رحـم ایلمز ایریـسینه
ایـلان ؤوران دایءدیـریـلـمـز ایـنـانـما آغ قـره سـینه
بـو سـوز مـنـه اثـر اِئـدیـرکـیمـلـر بـونـا نـظـر اِئـدیـر
بـیـز انسانـیـق ایـنانمـئشـیـق نـامـوسوموزالــدن گـِدیر
آذرمـیان دِدون سوزی قوی اوخوسون بـیلسین اوزی
عالم آشکـار گـورونـور مگـر اونـون یوخـدی گوزی
شعر از :حسن آذرمیان بستان آباد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:41  توسط جلیل اربابی
|
بسم الله الرحمن الرحیم 1 انا انزلناه فی لیله القدر2 وما ادراک ما لیله القدر3 لیله القدرخیر من الف شهر4 تنزل الملئکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر5 سلام هی حتی مطلع الفجر . التماس دعا داریم حتما ما را دعا کنید. جلیل اربابی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط جلیل اربابی
|
به اسم الله
آن روزها زمین سترون ثمرنداشت * یک تل خاک بود و جز این مختصر نداشت
آدم هنوز داخل بازنده ها نبود * حوا هوای وسوسه بازی به سر نداشت
نمرود فکر هیزم وآتش نکرده بود * زرتشت از تقدس آتش خبر نداشت
.........................................................................................!
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
او عشق خط سوم خود را تمام کرد * آن خط سومی که به جز درد سر نداشت
سحری که در نظاره لیلی نهفته بود* ای کاش بر اراده مجنون اثر نداشت
دستی که طرح چهره یوسف کشیده بود * انگار از وجود زلیخا خبر نداشت ...
ش-ا:صالح سجادی بستان آباد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:9  توسط جلیل اربابی
|
به نام الله
شکل می گرفت
روز ا ز ل شبی که جهان شکل می گرفت نقش زمین نمای زمان شکل می گرفت
نقاش چیره دست به هررنگ می رسید نقشی ورای حدس و گمان شکل می گرفت
آن لا مکان که کون فیکون بود رمز او می کرد اشاره ای و مکان شکل می گرفت
وقت پیاده کردن طرحش رسیده بود در خاک می دمید و روان شکل می گرفت
خاک از حرارت نفس دوست می گداخت کم کم دل این سرای ضمان شکل می گرفت
وقتی که می تپید دل از شوق زیستن زیباترین صدای جهان شکل می گرفت
*********
ای عشق ای پد یده مرموز روزگار تو شکل می گرفتی و جان شکل می گرفت
وقتی که باد بوی ترا پخش می نمود در کوچه های جان هیجان شکل می گرفت
تا می شکفت غنچه لبخند بر لبت در من هزار باغ نهان شکل می گرفت
از یک نگاه سرد تو انگار در زمین دوزخ بهانه بودجنان شکل می گرفت
تنها برای گفتن نام تو بود که در انزوای کام زبان شکل می گرفت
**********
در کارگاه صنع به زیبایی تمام دشت چهارفصل مغان شکل می گرفت
رنگین ترین کمان فلک را کشید ه اند در پهنه ای که مهر درآن شکل می گرفت
حبی عجیب در دلمان ریشه می دواند و خاک آسمانی مان شکل می گرفت
آرش هنوز مشق کمان را ندیده بود در زانوان عشق توان شکل می گرفت
می رفت تا به رشته جانها گره خورد حسی که در حصار کمان شکل می گرفت
با بوسه های گرم و لطیف فرشتگان مام وطن دهان به دهان شکل می گرفت
اما پدر نصیبی از این عاشقی نداشت تنها به قاب او غم نان شکل می گرفت
شعر شهودی بستان آباد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط جلیل اربابی
|
بسم الله الرحمان الرحیم...
سخن بی پایان است ،اما به قدر طالب فرو میآید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:32  توسط جلیل اربابی